عاشقانه
باز کن پنجره را
شاید از آن دور از آن راه باریک از امتداد آن جاده مه گرفته کسی می آید و نوای شادی را با خود می آورد باز کن پنجره را شاید در آنسوی پنجره کسی به انتظار دیدن توست شایدم پرنده کوچکی از فرط سرما داره جون میده باز کن پنجره را و تماشا کن که چه زیباست خورشید و چه دل انگیز است هوای تازه باز کن پنجره را بنگر رهگذران میگذرند آن یکی چه شتابان میرود گویی دیرش شده است اون یکی گویی دیگر شوق ماندنش نیست چهره اش پر اندوه است و غم دیگری گویی شاد شاد است امروز از نگاهش میشود فهمید که چه شوری دارد آن یکی آنجا منتظر و ،مضطرب حال است گویی از حال کسی بی خبر مانده ست باز کن پنجره را آن پرنده را بنگر که پرواز کنان در هوا محو شد بنگر ان کودک را، محو بازی خود است تو از دل او چه میدانی که چه دنیای دارد باز کن پنجره را تو نشستی این گوشه زل زدی به این دیوار غم شده انیس تو باز کن پنجره را و ببین آنطرف این شیشه غبار گرفته زندگی جاریستپ همه جا پر شور است زندگی با معنی ست، زندگی جاریست باز کن پنجره را -------------------------------------------------------------------------------------------
یک داستان عشقی غم
انگیز
------------------------------------------------------------------------------------------- داستان یک
روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را
دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست
تکان داد تا متوقف شود. پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟" روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک
کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو
بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می
بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی
بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر
تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و
یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:
"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."
به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه
نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه ----------------------------------------------------------------------------- داستان وقتی که سر کلاس درس نشسته بودم و تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار
دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا میزد. به موهای مواج و زیبای او
خیره شده بودم و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به
این مسئله نمیکرد. آخر کلاس پیش من آمد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزوه
رو بهش دادم. بهم گفت: "متشکرم" و از من خداحافظی کرد. میخوام بهش بگم،
میخوام که بدونه، من نمیخوام که فقط داداشی باشم. من عاشقشم، اما... من
خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمیدونم. تلفن زنگ زد خودش بود، داشت گریه
میکرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست
تنها باشه. من هم همینکار رو کردم. وقتی که کنارش رو کاناپه نشسته بودم.
تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من
باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس، خواست بره که بخوابه،
به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم" و از من خداحافظی کرد. روز قبل از
جشن دانشگاه پیش من آمد. گفت:" قرارم بهم خورده، اون نمیخواد با من بیاد".
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی که
هیچ کدوممون برای مراسم پارتنر نداشتیم یا هم دیگه باشیم، درست مثل یه
"خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من
پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند
زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من
باشه اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم. به من گفت:"متشکرم
شب خیلی خوبی داشتیم".و از من خدا حافظی کرد. یه روز گذشت، سپس یک
هفته، یک سال... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا
رسید، من به اون نگاه کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا
مدرکش رو بگیره. قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و
کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شانه من گذاشت
و آروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم و از من خداحافظی کرد.
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، مدن
دیدم که :"بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد.
من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمیکرد و من
اینو میدونستم، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت:" تو
اومدی؟ متشکرم". سال های خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم که
دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوره
تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در
دوران تحصیلش اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود: "تمام توجهم به
اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع
نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که
نمیخوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتی ام
... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره ... بگه دوستم
داره. ای کاش این کار ور کرده بودم..... با خودم فکر میکردم و گریه!!!! اگر
همدیگر رو دوست دارید، به هم بگید، خجالت نکشید، عشق رو از هم دریغ نکنید.
خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون
از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه بیا که دوست دارمت !! بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد. بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد... شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست... بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند. شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است. آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند. شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است. بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم. بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند. آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد. دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست. گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست. بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند. بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم. چشمان پرسش خود را، تو بسته دار. لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا. « بیا دوباره دوست دارمت » شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست. شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است. زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی که همیشه ترس ازترکیدن آن لذت داشتنش راازبین می برد دکتر علی شریعتی شاید دنیایی که با خوردن یک سیب آغاز شده با خوردن یک سیب هم به پایان برسد و این جهان که اینقدر در نظر ما عمیق جلوه می کند تنها حد فاصل میان دو سیب خوردن باشد دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی ) زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت حقیقت تلخ است نه به تلخی انتظار انتظار سخت است نه سختی جدایی برای رسیدن به تو برای خود بالها ساختم ای کاش می شد این واژه ها را برای همیشه پاک کرد بی وفایی دروغ و عشق عشق ما نند هوا همه جا جاری هست تو نفس هایت را قدری عاشقانه تر بکش بگو اي يار بگو اي وفادار بگو از سر بلند عشق بر سر دار بگو از سر بلند عشق بر سر دار بگو بگو از خونه بگو از گل پونه بگو از شب شبزده ها که نميمونه بگو بگو از محبوبه ها نسترن هاي بنفش سفره هاي بي ريا روي سبزه زار فرش رو زمين جا ندارم آسمون سنگ شده بگو از شب کوچه ها پرسه هاي بي هدف کوچه باغ انتظار بوي بارون و علف بگو از کلاغ پير که به خونه نرسيد از بهار قصه ها که سر شاخه تکيد بگو از خونه بگو از گل پونه بگو از شب شبزده ها که نميمونه بگو بگو از محبوبه ها نسترن هاي بنفش سفره هاي بي ريا روي سبزه زار فرش بگو اي يار بگو که دلم تنگ شده رو زمين جا ندارم آسمون سنگ شده شبامون آه که چه تاریک و چه سرده دلامون جای غمه لونه ی درده تو رو بی من٫من و بی تو گذاشته چی بگم با من و تو دنیا چه کرده آسمون با من و تو قهره دیگه هرکدوم از ما تو یک شهر دیگه تو دلم این همه غم جا نمیگیره چی به جز غم داره اون دل که اسیره گفتی از یاد میره این غم ها یه روزی تو دلم ریشه دوونده دیگه دیره آسمون با من و تو قهره دیگه هرکدوم از ما تو یک شهر دیگه تو میگی نامه نوشتی نرسیده از تو یک خط یا نشون هیچکی ندیده منم امشب واسه تو نامه نوشتم اما اشکام همه رو نامه چکیده آسمون با من و تو قهره دیگه هرکدوم از ما تو یک شهر دیگه روزگاری شوق دریا داشتم اما... امروز آه حسرت یک قطره باران در سبویم مانده است. اگر روزی دانسته و یا ندانسته و یا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم گناهم را ببخش. پلکهای مرطوب مرا باورکن این بارون نیست که می بارد صدای خسته من است که از چشمانم بیرون می ریزد
باز کن پنجره را
شب عروسیه، آخره شبه، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق
لباسهاشو عوض کنه ولی هر چی منتظر شدند برنگشته، در را هم قفل کرده.
داماد سروسیمه پشت در راه میره و داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه
می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم، دخترم، در را
باز کن. مریم جان سالمی ؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی
شده در رو می شکنه و میروند داخل اتاق. مریم ناز مامان بابا مثل یه
عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده، ولی
روی لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند.
کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای
مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی
لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه
اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه
اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که
بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات
حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را
می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا
تو یا مرگ، تو هم گفتی، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس
عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی
می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش
بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره
که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند،
حالا که همه بدنم داره می لرزه، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی
چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که
دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های
آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی
که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که
بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو
بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی
گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا
بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز
یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته
ولی نمی دونست عشق تو، تو قلب منه نه توی چشمام. روزی که بابام ما
را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش
خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو
نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم
هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو
نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو، دستای
یخ زده ی غریبه ای تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن
دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز
خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن
ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح
چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …
پدر مریم نامه تو دستشه، کمرش شکست، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش
ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و
داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت
آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش
قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد
نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند
سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو
برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر
رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم برای
همیشه بسته شده بود. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر
مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت!
مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی
واسه جبران پیدا نمی کنند …
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف
شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن
و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین
شرایطی بوده ام. و
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو
ادامه بده
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت
چنین 





زندگی را در قمار عشق تو من بارها باختم
بالهایم در آسمان سرد دلت شکست
بار غم بر روی شانه هایم نشست
به تو گفتم یاورم باش میان اینهمه دیوار
روی قلب من نوشتی یار من خدا نگهدار
کنون بی بال و پرم در درون این قفس
همچنان سرمست دیدارم دیدار یک هم نفس![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()










![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


| قالب ساز طراح قالب |



